این روزها....

این روزها....

چه روزهای باعظمتی است...

موسی به طور می رود

وفاطمه به خانه علی.....

ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه...

محمدبا علی به غدیرخم.....

وحسین با هستیش به کربلا.....

 

 

اعیاد بندگی مبارک

دلگرمی!دلتنگی...

اگه یه وقت دلتون هوای امام رضا و حرمش رو کرد، و خواستید باهاش صحبت کنید میتونید با این شماره تماس بگیرید:

۰۵۱۱-۲۰۰۳۳۳۴

وقتی به این شماره زنگ بزنید اول براتون صلوات امام رضا پخش میشه و بعدش مستقیما ارتباط زنده صوتی با حرم و روضه منوره برقرار میشه.

 

خداحافظ همکلاسی

این ترمم عین ترمهای دیگه بعضی همکلاسیامون انتقالی گرفتن.ندای عزیز و اقای پیوند...امیدوارم هرجا که باشید موفق باشین.دلمون تنگ میشه واستون.  دیگه کسی از بچه های کلاسمون نخواد انتقالی بگیره و منم خداحافظ همکلاسی ننویسم صلوات...

سلام به همه!

اول اینکه عید قربان به همگی مبارک باشه.شروع ترم ۴ رو هم تبریک میگم .انشالله که ترم خوب و بی دردسری باشه.همه هم از دم با نمرات بالا قبول بشیم بدون زحمت زیادی...

یه معذرتخواهی هم بدهکاریم بابت تعطیلی وبلاگ .و اینکه واسه یه مدت مجبور شدیم ادرسو تغییر بدیم.

امیدوارم که دیگه مشکلی پیش نیاد...

کودک گمشده

 

 

این شعرم  را تقدیم می کنم به همه آنهایی که  انجام دادند عملی زیبا را

با اینکه میدانستند هیچ کسی اطرافشان نیست.

و من مدیونم  آنانراکه دیدم عمل زیباشان را

و آنها نه می خواستند و نه میدانستندکه من کارشان را نظاره گر هستم.

اگر تقلیدی بود فقط از آنها بود

و اگر چگونه زیستن را آموختم

 

مرگ باور ها و باور های مرگ

 

گر می خواهیم پس از مرگمان

کلاغ ها  با گریه هاشان

تبریک گویند به ابدیت ما را

و دوستان روی صندلی هامان گل های نیلوفر بکارند

و در جوار سنگ قبرمان یک فانوس بگذارند

 چه باید کرد ؟

این چنین پرسید کودکی مشتاق و بازیگوش

از هم بازی اش

آن هنگام که می ریخت با چشمان اشک

و با دستها بر جسم بی جان جوجه اش خاک

چنین داد جواب آن دوستش

به او با لحنی پر از بغض

که نیست این جز خیالی خام چیزی بیش

چو ن هرچقد هم که ما باشیم معصوم و پاک

آخر به روز مرگ بینیم چو این جوجه

هیچ دوستی نیست که کند ما را اندر مغاک

من که دیدم این صحنه و رخداد

آهسته زیر لب گفتم

وای بر ما

که با رفتارمان کودک چند سالمان را هم دادیم یاد

که از پاس مرگ خود چنین کردد نومید

و  ز بیکسی برد رنج و زند فریاد

 

 

  (کاووس رشیدی)

از کتاب سالهاست که مرده ام

 

پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم


با پاهای کودکی ام !


عطر برکه ها


مسحور سایه ی کوه


که می برد با خود رنگ و نور را !


پولک پای مرغ


کفش نو


کیف نو


جهان هراسناک و کهنه


و


آه سوزناک سگ !


سال های سال است که به دنبال تو میدوم


پروانه زرد،


وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب می پری


و همچنان ...

 

پادزهر...

 

زنبور زهر آگین خیانت متورم میکند هیکل ها را

و ما با خون فاسد به سفرهای بزرگ میرویم

پیراهن بزرگ میپوشیم

خانه های بزرگ می سازیم

حرفهای بزرگ می زنیم

وخرد مندانه طنین گریه های بزرگ خود را!

به هق هق آرام تخفیف میدهیم در مناسبت های بزرگ

و پاهای بزرگ خود را به زمین میکوبیم

تا تنها صدای موجود ،عبور حجم بزرگ ما

،در کوچه ها باشد

کوچه های که بارها در آن ها گم شده بودیم

 

 

--------------------------------------------------

 

شاعری که اندره مالرو بود.....

 

آزاد ،جسور ، شاد

آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش

گل باران بوسه و سلام و دل داری می شود !

در اولین دیدار

با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت !

با گرما و خیال

یا سرما و عشق

.پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست

یک لبخند

دو تار مو

وسه سلام

این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه میشود

.در نور باران گور ساده ام