امروز

 

 

بیا تا راز خوشبختی امروزمان را به هیچکس نگوییم

و فردا هم مثل امروز به همدیگر نگاه کنیم.

و تکرار کنیم حس لطیف دادن و گرفتن گل اقاقی را

در سایه سار درخت سیب.

امروز یافتم که می شود  نگاه را باور کرد گاهی

امروز  کی دوباره تکرار می شود؟

این سوالی بود که هیچکس از هیچکس نپرسید...

چه عجب!  تنها روزی که از دغدغه هایم ننوشتم امروز بود...

بی شک نوشتن  اشتباهی است که نباید می شد

یعنی به من نگاه کن

یعنی کمبود..

همه چیز که خوب باشد

نه دوست داریم بنویسیم و نه حسی.

فقط به آسمان خیره می شویم

و ستارگان را لبخند می زنیم

در حالی که در اندیشه کسی دیگریم..

من تو را نمی بینم و لبخند می زنم

و حس می کنم که تو نیز این چنینی

کافی است چیزی را عمیقآ حس کنی که هست

دیگر به دین و فلسفه و منطق نیازی نیست

من هرگاه که چیزی را با تمام وجود حس کردم اتفاق افتاد

این ریشه تمام رخدادهاست

قضا و تقدیر را باور ندارم 

من هستم چون تو هستی

من نیستم چون تو نیستی

 

من هستم تو نیستی

چون تو بی عرضه بودی

 

من نیستم تو هستی

من بی عرضه بودم....

 

 

(کاووس رشيدي)

کودک گمشده

 

 

این شعرم  را تقدیم می کنم به همه آنهایی که  انجام دادند عملی زیبا را

با اینکه میدانستند هیچ کسی اطرافشان نیست.

و من مدیونم  آنانراکه دیدم عمل زیباشان را

و آنها نه می خواستند و نه میدانستندکه من کارشان را نظاره گر هستم.

اگر تقلیدی بود فقط از آنها بود

و اگر چگونه زیستن را آموختم

 

مرگ باور ها و باور های مرگ

 

گر می خواهیم پس از مرگمان

کلاغ ها  با گریه هاشان

تبریک گویند به ابدیت ما را

و دوستان روی صندلی هامان گل های نیلوفر بکارند

و در جوار سنگ قبرمان یک فانوس بگذارند

 چه باید کرد ؟

این چنین پرسید کودکی مشتاق و بازیگوش

از هم بازی اش

آن هنگام که می ریخت با چشمان اشک

و با دستها بر جسم بی جان جوجه اش خاک

چنین داد جواب آن دوستش

به او با لحنی پر از بغض

که نیست این جز خیالی خام چیزی بیش

چو ن هرچقد هم که ما باشیم معصوم و پاک

آخر به روز مرگ بینیم چو این جوجه

هیچ دوستی نیست که کند ما را اندر مغاک

من که دیدم این صحنه و رخداد

آهسته زیر لب گفتم

وای بر ما

که با رفتارمان کودک چند سالمان را هم دادیم یاد

که از پاس مرگ خود چنین کردد نومید

و  ز بیکسی برد رنج و زند فریاد

 

 

  (کاووس رشیدی)

از کتاب سالهاست که مرده ام

 

پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم


با پاهای کودکی ام !


عطر برکه ها


مسحور سایه ی کوه


که می برد با خود رنگ و نور را !


پولک پای مرغ


کفش نو


کیف نو


جهان هراسناک و کهنه


و


آه سوزناک سگ !


سال های سال است که به دنبال تو میدوم


پروانه زرد،


وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب می پری


و همچنان ...

 

پادزهر...

 

زنبور زهر آگین خیانت متورم میکند هیکل ها را

و ما با خون فاسد به سفرهای بزرگ میرویم

پیراهن بزرگ میپوشیم

خانه های بزرگ می سازیم

حرفهای بزرگ می زنیم

وخرد مندانه طنین گریه های بزرگ خود را!

به هق هق آرام تخفیف میدهیم در مناسبت های بزرگ

و پاهای بزرگ خود را به زمین میکوبیم

تا تنها صدای موجود ،عبور حجم بزرگ ما

،در کوچه ها باشد

کوچه های که بارها در آن ها گم شده بودیم

 

 

--------------------------------------------------

 

شاعری که اندره مالرو بود.....

 

آزاد ،جسور ، شاد

آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش

گل باران بوسه و سلام و دل داری می شود !

در اولین دیدار

با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت !

با گرما و خیال

یا سرما و عشق

.پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست

یک لبخند

دو تار مو

وسه سلام

این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه میشود

.در نور باران گور ساده ام

 

شعر رشتی (جبران خیلیل جبران)

این شعر که از خلیل رشتی است چندی پیش توسط یکی از بچه های کلاس در وبلاگ کلاسمون (اهواز) گذاشته شد. که همه بچه ها به این بیچاره حمله کردند.....

 

شعر:

Life is like a jungle

Full of beauty and beast

Full of pleasure and pain.

You must pass it fast

Whether in the sun, or in the rain

Without getting lost.

Depending on how you think,

Depending on your past,

You'll have to it a link.

You'll have harm or gain.

Those who have useful and positive thought

Seven heavenly treasures,

 They have got.

Those who have harmful and negative thought

Seven deadly sins,

 They have got.

Dear, I wish I could write

What in my mind was

To see the pain and blood bleeding

From my heart, my rose vase.

 

و امانظرات و عکس العمل ها نسبت به گذاشتن این مطلب توسط بقیه بچه ها:
  
 در ادامه مطلب...
ادامه نوشته

شب امتحان

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!
مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !
خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !
استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !
مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !
مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !
هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!


” مشروط الشعرا

اگر دروغ رنگ داشت....

اگر دروغ رنگ داشت:

هر روز شاید ده‌ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می‌بست...

و بی‌رنگی کمیاب‌ترین چیزها بود!

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت:

عاشقان سکوت شب را ویران می‌کردند!

 

اگر به راستی خواستن توانستن بود:

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می‌توانستند تنها نباشند!

 

اگر گناه وزن داشت:

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد...

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می‌کردی...

و من شاید کمر شکسته‌ترین بودم!

 

اگر غرور نبود:

چشم‌هایمان به جای لب‌هایمان سخن نمی‌گفتند...

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گه‌گاه‌مان جستجو نمی‌کردیم!

 

اگر دیوار نبود:

 نزدیکتر بودیم...

با اولین خمیازه به خواب می‌رفتیم...

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی‌کردیم!

 

اگر خواب حقیقت داشت:

همیشه خواب بودیم...

هیچ رنجی بدون گنج نبود...

ولی گنج‌ها شاید بدون رنج بودند!

 

اگر همه ثروت داشتند:

دلها سکه‌ها را بیش از خدا نمی‌پرستیدند...

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی‌دید تا دیگران

 از سر جوانمردی بی‌ارزش‌ترین سکه‌هاشان را نثار او کنند...

اما بی‌گمان صفا و سادگی می‌مرد!

 

اگر مرگ نبود:

همه کافر بودند...

و زندگی بی‌ارزش ترین کالا بود...

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید!

 

اگر عشق نبود:

به کدامین بهانه می‌گریستیم و می‌خندیدیم؟

کدام لحظه‌ی نایاب را اندیشه می‌کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می‌آوردیم؟

آری بی‌گمان پیش از اینها مرده بودیم!

 

اگر کینه نبود:

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می‌گذاشتند!

 

اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده می‌کرد:

 من بی‌گمان دوباره دیدن تو را آرزو می‌کردم

و تو نیز هرگز ندیدن مرا!

آن گاه نمی‌دانم

به راستی خداوند کدام یک را می‌پذیرفت؟!!!

دوست دارین جای کدومون باشین؟

 

 

انگشتر الماس

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ
ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ...
... ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ
ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ
ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ
ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!

روز های بارانی...

             

 

اولین روز بارانی یادت هست؟

 

                                    غافلگیر شدیم

                                           چتر نداشتیم

                                              خندیدیم

                                               دویدیم

                                                  و

                      به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

 

                                   دومین روز بارانی چطور؟

                                پیش بینی اش را کرده بودی؟

                                        چتر آورده بودی

                                      ومن غافلگیر شدم

                            سعی می کردی من خیس نشوم

                           و شانه ی سمت چپ تو خیس بود

 

                                   و سومین روز چطور؟

                گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

    چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی وشانه ی راست من کاملا خیس شد

 

                                     وچند روز پیش را چطور؟

                                   که با یک چتر اضافه آمدی

ومجبور بودیم برای اینکه پین چتر توی چش وچالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم

                                                  .

                                                  .

                                                  .                                                                                                      

                           فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

                                       تنها برو!

 

                                   دکتر علی شریعتی

عنوان نداشت

 

کلیک کنید روی ادامه مطلب

ادامه نوشته

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

كتيبه خوان خطوط قبايل دور
اين سرگذشت كودكي ست كه به سر انگشت پا
هرگز دستش به شاخه ي هيچ آرزويي نرسيده است.


هر شب گرسنه مي خوابيد
چند و چرا نمي شناخت دلش
گرسنگي شرط بقا بود به آيين قبيله ي مهربانش


پس گريه كن مرا. به طراوت
به دلي كه مي گريست بر اسب واژگون كتاب دروغ تاريخش
و آواز مي خواند رياضيات را
در سمفوني با شكوه جدول ضرب با همكلاسيهايش : ا
دودوتا چهار تا ... چهار چهار تا بيس چهار تا ...... پنج پنج تا ....... شش شش تا ... ا
در يازده سالگي پا به دنياي شگفت كفش نهاد
با سر تراشيده و كت بلندي كه از زانوانش مي گذشت
با بوي كنده ي بد سوز و نفت و عرق هاي كهنه هاي دلم گلم
اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است
دلم گلم اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است
ميراث من
حكايت آدمي كه جادوي كتاب مسخ و مسحورش كرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار وا نهاده ام مهر مادري ام را گهواره ا م را به تمامي
و سياه شد در فراموشي سگ سفيد امنيتم
و كبوترانم را از ياد بردم
و مي رفتم و مي رفتم و مي رفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه اي به صفحه اي
از چهره اي به چهره اي
از روزي به روزي
از شهري به شهري
زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم مي كردند ... ا
سند زده ام يكجا همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرك ملعون
كه مي تركاند يكي يكي حفره هاي ريه هايم را
تا شمارش معكوس آغاز شده باشد بر اين مقصود بي مقصد
از كلامي به كلامي
و يكي يكي مردم بر اين مقصود بي مقصد
كفايت مي كرد مرا حرمت آويشن
مرا مهتاب – مرا لبخند
و آويشن حرمت چشمان تو بود . نبود ؟
پس دل گره زدم به ضريح انديشه اي كه آويشن را مي سرود

حرمت نگه دار .... گلم ... دلم .... اشكهايي را كه خونبهاي عمر رفته ام بود
داد خود را به بي دادگاه خود آوردم ... همين
نه
نه ... به كفر من نترس ... نترس كافر نمي شوم هرگز ... زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم
انسان و بي تضاد ؟!
خمره هاي منقوش در حجره هاي ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا

شك دارم به ترانه اي كه زنداني و زندانبان همزمان زمزمه مي كنند

پس ادامه مي دهم سرگذشت مردي را كه هيچ كس نبود

                                                                                                

                                                                                         حسین پناهی 

پیش بینی دربی

به نظر شما در بازی پرسپولیس با استقلال

چه نتیجه ای رقم خواهد خورد؟

 

درپایان به کسانی که نتیجه رو درست پیش بینی کنن

 کارت شارژ ایرانسل ۵۰۰۰۰ریالی

از طرف مدیریت وبلاگ اهدا خواهد شد...

سوره امتحان

 * آن هنگام که نمرات را زدند آنها کارنامه را در دست چپ خود می گیرند*


*و آنها میگویند ما را به گذشته بازگردان تا درس بخوانیم*


*به آنها بگو آیا به اندازه کافی به شما فرجه داده نشده بود؟*


*اینها همان کسانی بودند که دعوت استاد برای خواندن را نپذیرفتند و از آن روی

برگرداندند*


*و تمام ترم را به خوش گذرانی و عیش و نوش گذراندند و هیچ توشه ای برای

امتحانت پایان ترم جمع نکردند*


*و چه بد منزلگاهی است  منزلگاه مشروط شدگان*


*جایگاهی سوزاننده و سخت*

دکتر شریعتی....      گمشده

هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دو تاست،

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست،

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور،

اما کسی نداشت.

و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند.

زمین را گسترد و آسمان را بر کشید.

کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها بر خاست و صاعقه ها در گرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.

"در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود".

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گویم.

و حرف هایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

دکتر شریعتی

فرق دخترا با پسرا در کنکور

دخترا همه سرشون تو ورقشونه و از هر 10000 نفر یه نفر بیکاره

ولی پسرا از هر 10000نفر یه نفر سرش تو ورقه خودشه


خواستگاری در گذر زمان







یك هفته پس از خلقت آدم:

چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت.

پانصد سال پس از خلقت آدم:

با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها میری توی غار طرف.بلند داد می زنی:هاكومبازانومبا(یعنی من موقع زنمه(

بعد میری توی غار پدر و مادر دختره. با دامن چین چینی جلوت نشسته اند و می گن:از خودت غار داری؟دایناسور آخرین مدل داری؟بلدی كروكدیل شكار كنی؟خدمت جنگ علیه قبیله ادم خوارها رو انجام دادی؟بعد عروس خانم كه اون هم از این دامنای چین چینی پوشیده با ظرفی كه از جمجمه سر بچه دایناسور ساخته شده برات چای میاره و تو می ریزی روی خودت.


بقیه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته



فرض کن این عکس تو توی آفریقاست

و تو با یه طناب به درخت وصل شدی و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی

یه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه

و یه شیر هم اون زیر واستاده تا تو بیفتی و شیره ناهارشو بخوره

و تا زمانی که طناب سالم باشه تو هم زنده هستی ، کسی هم نیست که بهت کمک کنه

تنها راه اینه که شیر رو متقاعد کنی که شمع رو خاموش کنه

چه جوری تو این کار رو انجام می دی…؟!

وصيت نامه عجيب حسين پناهي

                     
  روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.


ادامه مطلب..

ادامه نوشته

اس ام اس های شب یلدا

 

تو میری و من فقط نگاهت می کنم ،

تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر
فرصت برای گریستن دارم ،

اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،

تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید . . .

 

¤¤¤¤¤¤¤¤

 یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی

 آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را

باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک




خدایا...!


اندکی نفهمی عطا کن که راحت زندگی


کنیم! مردیم از بس فهمیدیم و به روی


خود نیاوردیم....!

حسین پناهی  خدای احساسات


 

 

 از ملکوت چراهای کودکانه به قعر ظلمانی

بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید

بی انکه بدانیم چرا ؟

هیچ.. اصلاهیچ.....

 

(حسین پناهی)

 

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!

 (حسین پناهی)
بقیه در ادامه مطلب......
ادامه نوشته

اطلاعیه:

به اطلاع کلیه بازید کنندگان عزیز و محترم

 میرساند که این وب به دلیل

 حجم زیاد درس دارووووووووو تا اطلاع ثانوی

 تعطیل میباشد.

 

پسرسیاه پوست و باد کنک ها

در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد....


ادامه نوشته

ای تبر به دست تا مطمئن نشدی تبر نزن!

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد …
دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر …
به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود!
سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود …
مرا رها کرد با زخم‌هایم، و او را برد …

و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی …
خشک شدم …

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن!
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی می‌شود … در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود!!!


جکهای 2012

 

*****************

دیگه کم کم هوا داره سرد میشه

ازدست دعوا با بابامون سر کولر راحت میشیم

اما باید خودمونو واسه مسابقات کم و زیاد کردن بخاری آماده کنیم !

.

.

.

بچه که بودیم وقتی یه نفر میگفت “عزیزم”

سریع میگفتیم برات پشکل بریزم؟

بعدشم هار هار میخندیدیم غافل از اینکه رسما خودمون رو به بُز تشبیه کردیم!

یه همچین بچه های داغونی بودیم اس ام اس www.taknaz.ir

ادامه نوشته

حرفهایی از دکتر شریعتی

امام حسین(ع) تشنه آب نبود..  تشنه لبیک بود

افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

(دکتر شریعتی)


همسایه ام از گرسنگی مرد ، خویشانش در عزایش گوسفندها سربریدند!

دکتر شریعتی



مردها در گسترهَ عشق، به وسعت غیر قابل توجه نامردند!!

برای اثبات کمال نامردی آنان، تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن،احساس می کنند مَردند...!!!

تا وقتی که قلب زن عاشق نشده، پست تر از یک ...ولگرد، عاجزتر از یک فقیر،و گداتر از همه ی گدایان سامره، پوزه بر خاک و دست تمنّا به پیشش گدایی می کنند...؛

امّا همین که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد، به یکباره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جستجو می کنند...!!!!

(دکتر شریعتی)


سخت است حرفت را نفهمند،


سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

.:: دکتر علی شریعتی ::.



برزگترین عبادت لبخند به پسرک کفاشی است

که نان آور خانه است که به جای کیف قاپی کفش

آدم های پولداری را برق می زند . . .!

(دکتر شریعتی)


تکلیف بی تو بودنم سخت است

تو آسوده بخواب

من مشق گریه هایم مانده....



چه زیبا گفت مترسک: وقتی رفتنی در کار نیست

همان یک پا هم اضافیست...



گذری بر تاریخ


از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد...
گرچه آدم زنده بود!
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار
مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در
زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست

تصاویر جالب

تصاویر خنده دار روز (81 عکس)

بقیه درادامه مطلب 

ادامه نوشته

تفاوت فقیر و غنی

تفاوت فقیر و غنی

گاهی اوقات تنها گفتن “ببخشید” یا “متاسفم” کاری از پیش نمی برد و اوضاع را به حالت عادی در نمی آورد. روانشناسان می گویند اگر می خواهید دیگران واقعا و از ته دل شما را ببخشند، لازم است هم با گفتار و هم با کردار خود از آنها معذرت بخواهید.

برترین ها: گاهی اوقات تنها گفتن “ببخشید” یا “متاسفم” کاری از پیش نمی برد و اوضاع را به حالت عادی در نمی آورد.  به گزارش برترین ها، روانشناسان می گویند اگر می خواهید دیگران واقعا و از ته دل شما را ببخشند،  لازم است هم با گفتار و هم با کردار خود از آنها معذرت بخواهید.

 

اجازه بدهید با یک مثال موضوع را روشن تر کنیم. فرض کنید ناچار هستید تا دیروقت کار کنید و به همین دلیل نمی توانید در مهمانی شام خانواده همسرتان حضور پیدا کنید. همسرتان مسلما از شما خواهد رنجید. برای اینکه از او معذرت بخواهید و او کاملا شما را ببخشد، چه باید بکنید؟

۱٫ بپذیرید که شما مقصر بوده اید.

قبل از هر چیز اعتراف کنید که شما مقصر بوده اید. به جای اینکه همه چیز را به گردن رئیس یا شغلتان بیندازید، بگویید که لازم بود برای کار خود برنامه ریزی بهتری می کردید، یا رئیستان را متقاعد می کردید که مجبورید زودتر محل کارتان را ترک کنید. همسرتان از اینکه شما نسبت به خانواده او، وقت او و یا احساسات او بی ملاحظه بوده اید ناراحت است. اگر مسئولیت برنامه ریزی ضعیف خود را به گردن بگیرید، او از کوره در نخواهد رفت.

۲٫ در مورد اشتباه خود صحبت کنید و احساس واقعیتان را شرح بدهید.

حالا وقت آن رسیده که معذرت بخواهید. به او بگویید که متاسف هستید و می دانید که چنین اتفاقی چه تاثیری بر ذهنیت اعضای خانواده او خواهد داشت. با پذیرفتن تاثیرات اشتباه خود، به او نشان می دهید که شما مسئولیت موضوع را به عهده می گیرید و نسبت به آن بی تفاوت نیستید. برای شما مهم است که خانواده همسرتان چه فکر می کنند.

۳٫ اشتباه خود را جبران کنید.

آخرین کاری که باید بکنید این است که اشتباه خود را از طریق “فیزیکی” جبران کنید. خانواده همسرتان را به شما دعوت کنید و یا برای اخر هفته بعد با آنها قرار گردش یا سفر بگذارید. با این کار معذرت خواهی شما دو جنبه