روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

جواب داد:....


اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


سلام اقایون(ج) و خانومای محترم نمیخواستم رو وبلاگ دیگه مطلب بزارم به دلیلو دلولی

ولی دلم نیومد من تو جمعتون نباشم . درکل گفته بودم شعر قبلیم برا خنده بود اما حالا یه

شعر واقعی براتون نوشتم البته این شعرو یک سال پیش وقتی از پسر خالم جدا شدم نوشتم

  بیا باهم بودن را دور از هم تجربه کنیم

با به یاد اوردن روزهای اشنایی

روزهایی که مملو از شادی بود

بابه یاد اوردن اخرین دیدار

بیا با هم بودن را دور از هم تجربه کنیم

به یاد گرمی محبتی که هرگز سرد نشد

و روزهایی که تلخی ان شیرین است

بیا با هم بودن را دور از هم تجربه کنیم

تا روزی که دوباره همدیگر را ببینیم

تا به جای غریبه بودن اشنا باشیم

مبتلایان ژیگانتیسم یا بازماندگان غول‌ها

غول‌ها این موجودات عظیم‌الجثه افسانه‌ای در داستان‌های بومی بیشتر کشورهای جهان وجود دارند؛ با اینکه بیشتر مردم به افسانه بودن این موجودات اعتقاد دارند اما تا به حال اسکلت‌های عظیم‌الجثه بسیاری در نقاط مختلف دنیا کشف شده‌اند که با وجود شباهت زیادی که به اسکلت انسان‌های معمولی دارند اما طول آنها چند برابر یک انسان واقعی است، همین مساله باعث شده که نظر دانشمندان زیادی به این موضوع جلب شود و این سوال برای خیلی‌ها به وجود بیاید که غول‌ها واقعا وجود داشته‌اند یا خیر؟ انسان غول‌پیکر
در آوریل سال 2004 گروهی از محققان که برای اکتشاف گاز مشغول حفاری در صحراهای یونان بودند، به اسکلتی غول‌پیکر برخوردند که شبیه به اسکلت انسان بود ولی اندازه آن چند برابر یک انسان واقعی بود. طول این اسکلت در حدود 5/4 متر بود و جمجمه‌ای بسیار بزرگ داشت. عده‌ای از باستان‌شناسان این اسکلت را متعلق به مردم « قوم عاد» می​دانستند. زیرا آنها اقوام عاد را انسان‌هایی عظیم‌الجثه می‌دانستند که در تاریخ نیز از این ویژگی آنها یاد شده است، اما در هیچ‌یک از متون تاریخی نیامده است که اندازه آنها به اندازه یک غول باشد.

غول‌ها در هند
در سال 2007 محققان توانستند اسکلت یک انسان اما در اندازه‌ای غیرطبیعی را در یکی از صحراهای شمال هند پیدا کنند. این صحرا آب و هوایی بسیار بد داشته و تقریبا هیچ‌کس به آنجا قدم نمی‌گذارد. به همین خاطر نیمه خالی نامیده می‌شود. این کشف توسط عده‌ای از محققان نشنال جئوگرافی با همکاری نیروی ارتش هند صورت گرفت. آنها همچنین در آن حوالی کتیبه‌هایی پیدا کردند که روی آنها از وجود انسان‌هایی غول‌پیکر در زمان‌های بسیار گذشته در هند چیزهایی نوشته شده بود.


عکس های جالب پرستاری

درادامه مطلب

ادامه نوشته

سلام جون جونیا(اقایون)وخانوما خوش می گذره اره می دونم خونه جون جونیه

ولی چه میشه کرد به من خوش نمی گذره الکیبا دوستام شعر می خوندیم

یه دفعه یکی از شعرا توجهم رو جلب کردو و بعضی کلماتشو تغییردادم با

اجازتون این شعرو به دانشجویای شوشتر تقدیم می کنم

                       سلطان شوشتر

یه نفر می گه برم برم       یه نفر می گه نرم نرم

طاقت نداره شوشتر دلم    بی تو چه کنم جونم

پیش شوشتر زیبا زیبا         خیلی کوچیکه اهواز اهواز!

با یاد توام هرجا شوشتر      ترکت نکنم

سلطان دانشکده ها تو هستی تو هستی  

قلب همه حسودا رو شکستی شکستی

از شانس خوبم پیمان یاری به قلبم تو بستی !    با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم زهر جا شوشتر    بر شهر دیگر نبندم دلم را شوشتر

سرشارم از آرزو و تمنا               ای شوشتر زیبا

به به خسته نباشم چه شعری سرودم بای بای

 تزریق خون

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

چون کسی به وبلاگ سر نمی زنه اولا الکی سلام  به اقایون جون جونی و خانوم ها .حالتون چطوره

تابستون خوش می گذره؟

می خوام براتون یه خاطره تعریف کنم .

خاطره ی شماره ۱: حمله ی زنبورها

من ترم اول یه اتفاق بد برام افتاد اونم حمله ی کندو زنبورها به من بود که از این اتفاقا

فقط تو کارتونا میشه دیددر کل اینقدر زنبورا نیشم زدن تو خونه ی اجاره ای شوشتر

نپرسین کجاکه دوستام مجبور شدن ساعت ۱۲ببرنم بیمارستان.خلاصه بعد این اتفاق وقتی

یه پشه می دیدم فرار می کردم .بای بای